|
11 اسفند 1388 ساعت 00:38 |
شوهرخالهای داشتم که همین تازگیها، غریب و خودخواسته مرد. نه این که ناباورانه باشد یا اطرافیانش را جامهپوش بهت غمی ناگهانی کند. مرگی بود شبیه "خب!" و خودش با سماجت خواست تا نماند. هنوز در حوالی هشتاد سالگی، برقرار بود و سالم و همچنان بر عادت و آیینهایش استوار. وقتی دانست که دختر جوانش دچار بدخیمی لاعلاج است، آرام آرام در غم و بهتی فرو رفت تا بلکه دنیا را فراموش کند... و سکوت کرد و کم کم حافظهاش را از دست داد و فلج شد. در حالی که هیچ کدام از این یافتهها با هیچ بیماری عصبی شناخته شدهای تطابق نداشتند. شناخت گاهگاهی داشت و بیشتر به جا نمیآورد و البته "وانمود" نمیکرد. دخترش که مرد، همه گفتند که اصلا نفهمید؛ اما سکوتی که سنگینتر شده بود، نشانه فهمیدن بود. فرزندانش تیمارداری کردند تا بلکه به زندگی بازگردد اما او تلاشی برای ادامه نداشت انگار. گاهی فقط به یاد دختر مویه میکرد و مدام رنجورتر میشد تا زودتر از این قطار پیاده شود...و سرانجام دست هایش را در برابر یک عفونت ساده بالا گرفت تا بلکه به دستان دخترش برسد. خیلی سال قبل بود که دائیام سکته کرد و نصف تنش فلج شد. چند ماهی با ناتوانیاش کنار آمد اما کمکم خسته شد. اهل ذکر بود و ایمان و بیدلبستگی. وقتی رفته بودم عیادتش، چشمانش خیس شد: " دیگه خسته شدم دائی... ختم برداشتهام تا بروم. چهل شب که تمام شود، خدا کند که تمام شود.... امشب میشود بیست و چهار تا . "شانزده شب بعد بود که خبر دادند دائی رفت... که رفت. پسر عمهای داشتم که او نیز در پنجاهسالگی، همین دو ماه پیش درغربت و غریبانه رفت. بیست و چند سال قبل، از ایران رفت و دیگر هرگز بازنگشت. با همه ما و فامیل متفاوت بود و عقاید خودش را داشت. تنها زندگی کرد و در اوج تنهایی مرد. خودش خواست. تنها دلبستگیاش به مادرش بود در این سوی آب. با تلفنهای هفتگی. وقتی سال گذشته مادرش مرد، او نیز نخواست که بماند. و خلقت در برابر بیمیلی او سر تسلیم فرود آورد. سکته کرد و چند وقتی ویلچرنشین شد... و در درازترین شب سال مرد.
نظرات (25) | لینک ثابت |
|
02 اسفند 1388 ساعت 01:15 |
حوالی نیمهشب است و من انگار بیدلیل راه گم کردهام. بی هیچ کورسویی و فقط با چند جرعه طعم باران شبانه. صدای باد میآید و فریاد.... انگار شبی باردار انبوه هزار نجوای ناگفته است و حالا دارد درد میکشد تا همهشان را بزاید. ناگهان راهم را گم کردم و دیدم که خودم در گوشهای نشسته، بیشبیه به آن چه گمان میبردم خود من است و مال هزارها سال پیش است انگار. و حالا میپندارم که اکنون این منم؛ در آستانهی بیخویشی.... چه قدر دلتنگم برای آنِ خودم که پیش از نیمه مهر همین سال رو به بهار، با هر قطرهی باران نفس میکشید و حالا مثل تخم کبوتری لای لالایی گیسوان یک شب دور پنهانش کردم... تا کی دوباره با شیون آسمانی آبستن، پوستین آهکی ناچاریاش را کنار بزند... و دوباره یعنی شعر؟
نظرات (27) | لینک ثابت |
|
خاکستری دستساز پدر سوخته! |
|
07 بهمن 1388 ساعت 00:29 |
 هفتم بهمن که میشود یاد آن برنامه قدیمی صبحگاهی رادیو میافتم که تاریخ را وارسی میکرد؛ تقويم تاريخ. شاید هنوز هم برقرار باشد و به همان سبک و سیاق و بعد از آن موسیقی کوتاه و مشهور بگوید که "سه سال پیش در چنین روزی، وبلاگ تخته خاکستری متولد شد" و احیانا و تصادفا، منی که تختهساز این خاکستری کوچک هستم نیز در حال شنیدن تاريخ باشم و مثل پدر ژپتو لبخند بزنم و "پینوکیو"ی دستساز خودم را بیش از همیشه دوست بدارم. مثل همین حالا و روزها که در گسست خودخواسته از همهي مظاهر فرهنگی / هنری/ اجتماعی، در گوشهی انزاوی خود، در آستانهی فردا نشستهام. تنها کسی که نمیتوانم به او "نه" بگویم (فعلا) همین عروسک پشت پرده است که جای شما خالی، گاهی با هم قهوه هم میخوریم و تازگیها اسمش را گذاشتهام "خاکستری پدرسوخته!" امروز سه ساله شد اما نمیدانم چطور و اصلا چرا تا سی و چند سالگی خودم قد کشیده است. گاهی غر میزند که چرا این روزها کمتر به سراغش میآیم اما من هم حرفهایی برایش دارم که در گوشش میگویم و دنیا را چه دیدی، شاید به یک مرخصی اجباری هم فرستادمش؛ که البته چندان طولانی نباشد و صرفا محض این که هوایی عوض کند... و البته قسم میخورم که هیچ مشکلی در بین نیست!.. علی الحساب تولد سه سالگیاش مبارک باشد و چه بسا اصلا دلم نیامد که چند وقتی از هم دور باشیم. خصوصا در دنیایی که پر از روباه مکار است و خب کی جرات میکند یک تختهی خاکستری سه ساله را به امان زمان رها کند!
نظرات (50) | لینک ثابت |
|
03 بهمن 1388 ساعت 00:10 |
|

سفر شبیه مسافر نیست وقتی که فقط ادامه دارد تا ... انتهای لذت گمشدگی نظرات (12) | لینک ثابت |
|
|
22 دی 1388 ساعت 16:04 |
دیشب از دوستی شنیدم که یکی از جملات نوشتهی من در بارهی حامد بهداد باعث رنجش پدر ایشان شده است. به رغم آن که مایل نبوده و نیستم که به حواشی ناخواسته ادامه دهم، اما این که بخشی از نوشتهام مورد سوءتعبیر واقع شده و باعث چنین تاثیری شده، قطعا با نیت من مغایر است. حرمت همهی پدرها و مادرها فراسوی همه بحثها و جدلهاست. به همین دلیل، در راستای حفظ رویهی اخلاقمداری که در عرض دو دهه نقد و نگارش خود داشته و دارم، با احترام به جایگاه خانواده، آن جمله را از آن یادداشت برمیدارم و برای ایشان سلامت و طول عمر آرزومندم.
نظرات (20) | لینک ثابت |
|
|
|