|
25 آذر 1387 ساعت 08:51 |
|

قبلا نوشته بودم كه دخترخالهي چهل و چند سالهام بيمار است. پر از بدخيمي و درد و رنج. و سرشار از مبارزه با مرگ، شايد به خاطر چند فرزندش. و چشمانتظار اعجازي كه در همين نزديكيست. حتي به خانوادهي خواستگار دخترش پيغام داده بود كه " يك مدتي صبر كنيد تا شفا پيدا كنم. الان نميتوانم" . واقعيت تلخيست كه خيليها با اشك و اندوه، منتظر سوت پايان بازي زندگياش بودند. نه از خستگي تيمارداري و نه از كممهري. از اين همه درد كه ميكشيد و ذره ذره آب شدناش. آنها هم براي شفاياش دعا ميكردند و البته مرگ را هم براي او شفا ميدانستند. خودش مقاومت ميكرد و يك بار از انتهاي يك كماي عميق، دوباره به زندگي سلام كرد. در حالي كه پزشكان پيشبيني مرگ تا صبح را داشتند. اما او با خواستن، زنده ماند. كبدش پر از متاستاز بود و روز به روز نارساتر ميشد، اما خودش با وجود درد شديد در برابر دو تا شدن استامينوفن لجبازي ميكرد. كه مبادا براي كبدش ضرر داشته باشد. هيچ وقت در زندگياش از واژه "مرگ" استفاده نكرده بود. هيچوقت. جز دو روز پيش كه به خواهرش گفت: "دارم ميميرم" و چند ساعت بعد به كماي كبدي رفت... و رفت. الان دقيقا صفر بامداد دوشنبه است. و روزي آغاز شده است كه او را به همان خاكي خواهند سپرد كه همواره پذيرنده است. و البته پذيراي همه ما خواهد بود. طبيعيست كه در چنين لحظاتي، واقعيت مرگ ملموستر است و شايد بهانهاي شود براي نگاه. گاهي نيز رازناكي بيپاسخ خلقت، بيشتر به رخ كشيده ميشود. اين كه آخرين لحظهي جسماني بودنمان چگونه خواهد بود؟ و مرگ تا چه حد پايبند روياها يا كابوسهاي ماست؟ و روح؟ من الان پر از پرسشام. كه مثلا روح دخترخالهام الان در چه حاليست؟ بهت زده؟ رها؟ نگران؟ غمگين؟... و انتهاي امروز چه؟ آيا روح پسر دخترخالهام كه پانزده سال پيش مرد، اكنون به استقبال خالهاش آمده است؟...و من؟ مرگ من روزي فرا خواهد رسيد. خيلي وقت پيش نوشتم كه مرگ را چگونه ميبينم. دوباره بخوانيد (اينجا)...و الان. چهقدر سرم درد ميكند. و كتف و بازوي چپام. و معدهام ميسوزد. و چشمانام خسته است...براي آرامش او و خودمان دعا كنيم.
نوشته شده توسط کامران اطهاری , در ساعت 09 به تاریخ 25 آذر ماه سال 1387 سلام از خدا برای ایشان ارزوی مغفرت و برای شما ارزوی صبر دارم. مالرو عقیده دارد این دید ما به مرگ است که به زندگی معنی میدهد. اگر شخصی در زندگی ادم مثبتی بوده باید به دیدگاهش درباره مرگ توجه کرد. و بالعکس. به هر خال تسلیتم را بپذیرید . انشالله همواره سالم و برقرار باشید. |
نوشته شده توسط سپیدار, در ساعت 15 به تاریخ 25 آذر ماه سال 1387 آقای دکتر تمام تنم داره مورمور میشه! بیشتر از خواندن همان شعرواره ای که در اسفند 85 نوشته بودید. هیچوقت اینطور لمسش نکرده بودم. تسلیت نمی گویم چون تنها تسلای مرگ خاک سرد است. خداش بیامرزاد. روحش قرین رحمت باشد. و ما را بیامرزد و ببرد. در مرگی سلامت و با آرامش. |
نوشته شده توسط mouse , در ساعت 15 به تاریخ 25 آذر ماه سال 1387 و ما چه بی شرمیم اگر به حضور جاودانه اش در این دنیای خاکی حتی شک کرده باشیم... |
نوشته شده توسط آرام, در ساعت 17 به تاریخ 25 آذر ماه سال 1387 روحش شاد |
نوشته شده توسط سعيد هدايتي , در ساعت 17 به تاریخ 25 آذر ماه سال 1387 هيچ وقت با مرگ كنار نيامدم .نميدانم چه پاياني خوبتر بود ولي مرگ فرند و بيماري در سنين جواني ومرگ درد ناك!اصلا مسير سبزي نيست در حكمت كار خدا ماند اه م وبراي همه رفتگانمان آرزوي آرامش دارم وبراي خودمان صبري بسيار بيش از ان. |
نوشته شده توسط عادل , در ساعت 18 به تاریخ 25 آذر ماه سال 1387 سلام.ابتدا تسليت عرض ميكنم به شما و خانوانده محترم.انشاءالله رخت شادي بر تن كنيد. اولش بگم كه هنوز چون ياد نگرفتم كه چگونه زندگي كنم، سراغ اين نخواهم رفت كه چگونه بميرم.البته شايد يادگيري اولي به يادگيري دومي هم منجر بشه! ولي فكر ميكنم اگر با همين وضعيت ادامه دهم، اون دنيا هم مثل همين دنيا، دوان دوان، نگران، شتابان، اميدوار، محافظه كار، و ... باشم.صفاتي كه داشتهام و بارها به نفع و بارها به ضررم بودهاند. من مرگ رو بيشتر به يك تغيير دستگاه مختصات تشبيه ميكنم.از دستگاه xyz(كارتزين) به دستگاه قطبي-استوانهاي يا كروي يا شايد هم نامي ديگر ... مايي كه در اين دستگاه هستيم نميتوانيم موقعيت افراد در آن دستگاه را ببينيم و درك كنيم. تا روزي كه به آن دستگاه مختصات منتقل شويم و آن فضا را درك كنيم.(بعد از 100 سال) |
نوشته شده توسط محسن , در ساعت 20 به تاریخ 25 آذر ماه سال 1387 آرامش همان مرگ است و همانا برای انسان های پاک، مرگ مترادف آرامش ابدی است. سکوتی خوشایند. روحش پر از آرامش... |
نوشته شده توسط ایرن, در ساعت 00 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 ای کاش وقتی می میری تو را در میان خاک های سرد و خاکستری رها نکنند... ای کاش می شد تو تصمیم بگیری که با باقی مانده های زندگیت چه کنند و این قدر بی رحمانه تو را در آن همه تاریکی مطلق تنها نگذارند. اگر تصمیم با من بود می گفتم مرا بسوزانند....این گونه دیگر از آن همه تهی و خلا و ترس خبری نبود.............. |
نوشته شده توسط دختر ايروني , در ساعت 00 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 با خوندن قسمت اول توقع داشتن خبر سلامتي بخونم، شايد اين نوع عزيمت نيز نوعي سلامت باشد. برايش شادي و براي شما و خصوصا دختر ايشان دعاي صبر ميخوانم |
نوشته شده توسط مجید , در ساعت 01 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 خدایش بیامرزاد |
نوشته شده توسط من تنها تر از تو , در ساعت 01 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 امروز باید تمام شعر های نگفته را نوشت برای تمام حرف ها ی نگفته امروز باید کارت دعوتی فرست آخرین فرصت است فردا برای همیشه دیر خواهد شد . |
نوشته شده توسط رضا , در ساعت 03 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 سلام آقا مصطفي.طلب آمرزش دارم براي دختر خاله مرحومتان.به موضوع مهمي اشاره كرديد.مرگ... واژه نه چندان خوشايندي كه روزي به سراغ همه مي آيد.خيلي وقتها فراموشش مي كنم و بعضي مواقع به يادش هستم. اعتراف مي كنم كه ازش ترس و واهمه دارم.بهش كه فكر مي كنم به اين سوال ميرسم كه چگونه اتفاق مي افتد ،مرگ من.؟نمي دانم ...نمي دانم...دعايمان كن ... يا حق |
نوشته شده توسط حسن نیازی , در ساعت 06 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 متاسفم آقای دکتر. آرزوی صبر و شکیبایی دارم. ................................................................... وقتی هنگام مرگش فرا رسید او را به ستاره های کوچک قطعه قطعه کن تا چهره آسمان را چنان زیبا کند که تمام جهان به شب دل ببازند و دیگر خورشید خیره کننده را عبادت نکنند. (شکسپیر) |
نوشته شده توسط سرود سبز رويش , در ساعت 08 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 آنچنان زيباست اين بي بازگشت كز برايش مي توان از جان گذشت.... كاش با او صحبت مي كرديد براي اتصال دوطرفه و براي تشعشع دفاعي كه حتما" اجازه مي خواهد و كاش وقتي نشانه ها به راهي هدايتمان مي كنند ، پشت ترس و لرزهامان نمانيم و كاش ..... و كاش بياييد كه خيلي ها منتظرتان هستند و كاش باور كنيد نشانه ها را و كاش بشنوي ناله چشمه اي را كه تا هست از نبودن تو مي گدازد و دعوتيست براي رود شدن و حركت به سمت دريا و ..... و كاش..... منم امشب دختر خاله ام به رحمت خدا رفت. او هم حاضر شد پايش قطع شود ولي به فرادرماني رضايت نداد و خانواده اش حاضر شدند كه اين همه درد بكشد ولي حتي حاضر به تست كردن نشدند !!!!!!!!!!! و اين چيزي است كه من اصلا" اصلا" اصلا" نمي توانم بفهمم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اين حصار در حصار ذهنمان را اصلا" نمي توانم بفهمم كه چرا و چرا و چرا و چگونه است كه بهار پشت پنجره را باور نمي كنيم و در تاريكي مي مانيم و پنجره به آفتاب نمي گشاييم؟؟!!!!! « درد من زيستن در حصار بركه نيست ، درد من زيستن با ماهياني است كه فكر دريا به ذهنشان خطور نكرده است» و من درد مي كشم و درد مي كشم از اين حصار در حصار تنگ وتاريك ناآگاهي ، همچنان كه ذوق رويش يك جوانه را سرودخوان مي شوم همراه با سبزينگي رويش هر انسان ........ و فردا شب به عروسي يكي از اقوام دعوتيم و مامان با چه نعجبي نگاه كرد به اين دختر "پا بند پاره كرده " اش كه گفت مي خواهد به عروسي برود!! كه باورم اين است كه مرگ زيباست و رستني است دوباره و بالندگي است بر مدار "انا لله و انا اليه راجعون" و بنا براين نه ماتمي جايز است و نه اندوهي روا و وصيتم اين است كه در جشن پروازم آش پشت پا بدهيد و سپيد بر تن كنيد و سبز و نارنجي و قرمز و آبي و ... و همه رنگين كمان را به مجلس آوريد و دف بزنيد و شادي كنيد كه : «ز خاك من اگر گندم برآيد از آن گر نان پزي مستي فزايد تنور و نانوا ديوانه گردد تنورش بيت مستانه سرايد ميا بي دف به گور من زيارت كه در بزم خدا غمگين نشايد» |
نوشته شده توسط علي سنجري, در ساعت 08 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 با سلام اولا تسلیت میگویم فوت عزیزتان را دوما خودم هم برادرم را اردیبهشت امسال از دست دادم...حستان را در مورد (((پر از سوال بودن)))را درک میکنم سوالات من بیشتر در مورد این بود (و الان کمتر شده)که اگر روح ایشان آسوده و در ((امنیت))است خودم را بیشتر می توانستم کنترل کنم تا اینکه خدای ناکرده در عذاب باشند به هر حال تسلیت برادر کوچک تان را پذیرا باشید |
نوشته شده توسط parezadd , در ساعت 10 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 ... هر که در اين بزم مقرب تر است ... جام بلا بيشترش می دهند ... ... ... ... ... ... ... ... ... |
نوشته شده توسط رامتین گلبانگ , در ساعت 11 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 تسلیت می گویم. با تعاریف شما ، مطمئن هستم روح بزرگوار و با کرامت ایشان ، اکنون در آرامش کامل ، در انتظار آرامش کامل روحی شما است . |
نوشته شده توسط مهشید , در ساعت 16 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 من میگم سلام....بوی خوش گل محمدی.....بالاخره نه گفتن به آنچه به آن عادت داریم.وصل بودن جسم و روح.... وخدایی که در این نزدیکی است. |
نوشته شده توسط ارتش سايه ها , در ساعت 22 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 1: آقاي دكتر 11 سال پيش هم دختر خاله 6 ساله ام در بدو ورود به دبستان نوعي سرطان گرفت كه ميگفتند نادر بود. " نوروبلاستوم " كه در هر نميدونم چند نفر و بين فقط دخترها اين عارضه رخ ميدهد... تمام آن اميدهايي كه گاه به گاه به سراغمان مي امدند.تمام ان روزها و شبها كه من..علي نواصر نابالغ ..توي بيمارستان كودكان سپري كرديم تمام آن تيغهاي جراحي كه قرار بود به اميد بدهند... تمام اينها حالا بخشي از خاطرات تاثيرگذار زندگيمان شده اند...هيچ وقت يادم نميرود كه با ان چهره كودكانه اش با آن موهاي بلندي كه بعدها همشان ريختند شب چارشنبه سوري كنارم نشست و گفت دلم درد ميكند و گفتم خودش را لوس ميكند..هيچ وقت نميدانم نميتوانم خودم را ازين لعنتي ازين فكر رها كنم كه باورش نكردم... دردم ازين بود كه اين غده لعنتي آنقدر بزرگ شد كه راه نفس كشيدنش را بست..هيچ وقت نتونستم بااين چيز كنار بيايم كه چرا اينقدر زجر موقع مرگ..ياد تكه اي از كتاب " جان كلام " افتادم كه اسكوبي پيش بچه اي كه 40 روز داخل دريا اسير مانده بود و مرد نشسته بود گلايه ميكرد . قبول داشت كه زودتر مردن يعني عشق به خدا اما نمي توانست كنار بيايد كه خدا بچه اي را 40 روز زجربدهد...او به خدايي كه بندگانش را دوست نداشت اعتقادي نداشت. 2: هنوز هم هر وقت بتوان كه اغلب ميتوانم ميرم قبرستون... كنار قبرش دور ميزنم. فاتحه اي نخواندم و نمي خوانم.خجالت آور است كه فكر كنيم كودكي 6 ساله به امرزش نيازداشته باشد.حالا سالها گذشته...قبر كودكاني كه كنار او دفن شده اند ديگر تميز نميشود..ديگر كسي با آب نمي شورتشان...همه شان انگار فراموش شدند...كه ما به فراموش كردن عادت كرده ايم. |
نوشته شده توسط طناز , در ساعت 22 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 سلام تسلیت میگم. خدا رحمتشون کنه. هم برای ایشون هم برای شما آرزوی آرامش میکنم. |
نوشته شده توسط رنگین م, در ساعت 22 به تاریخ 26 آذر ماه سال 1387 سلام خیلی غمگین شدم از مرگی که اتفاق افتاده نمی دونم چرا هیچ وقت برامون عادی نمیشه ما همیشه به مرگ "نه "می گوییم به این هوا که هر بار عاشق تر شویم اما مرگ.... همیشه پیش از آنکه فکر کنیم فرا می رسد..من را در غمتان شریک بدانید..روحش شاد |
نوشته شده توسط مرتضی جلالی فخر, در ساعت 07 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1387 به سرود سبز رویش سلام در نظرتان ایده هایی به نظرم متناقض آمد . پرسش های ذهنی ام را مطرح می کنم تا لطف پاسختان تاریکی های فکرم را روشن کند؛ اول ، اگر مرگ به نظر شما " زيباست و رستني است دوباره و بالندگي است بر مدار "انا لله و انا اليه راجعون" و بنا براين نه ماتمي جايز است و نه اندوهي روا " ، چرا از مردمی که نمی خواهند با استفاده از عرفان حلقه شفا یابند تعجب می کنید ؟شاید ان ها می خواهند زودتر به این رستن و بالندگی برسند . دوم ، شما و من میدانیم که مرگ ناگزیر است و هچ دم مسیحایی هم به کسی عمر جاودان نخواهد بخشید . پس تاخیر مرگ به ذات هیچ ارزشی ندارد چرا که به نظر خود شما هم ماهیت زمان مجاز بوده و خود جزوی از مجاز دیگری است . حال من از شما متعجبم که چرا این گونه به دنبال شفای متافیزیکی افراد هستید . واقعن چرا ؟؟ سوم ، گفتید در جشن پروازم آش پشت پا بدهيد و سپيد بر تن كنيد و سبز و نارنجي و قرمز و آبي و ... و همه رنگين كمان را به مجلس آوريد و دف بزنيد و شادي كنيد كه : «ز خاك من اگر گندم برآيد از آن گر نان پزي مستي فزايد تنور و نانوا ديوانه گردد تنورش بيت مستانه سرايد ميا بي دف به گور من زيارت كه در بزم خدا غمگين نشايد» پرسش من این است که شما چطور مطمئنید اگر از خاکتان گندم بر اید نانش باعث افزایش مستی می شود ؟(مانند خود شما مفهوم شعر را مد نظر قرار می دهم) از این نظر متعجبم چرا که علی ( درود خدا بر او باد ) نیز که شیعه و سنی حداقل بر مقام فردی او متفق القول اند چنین ادعایی نکرد . ( رجوع شود به دعای کمیل ) امیدوارم پاسخ های روشن و مستدل شما شروعی برای بحثی روشن گر. |
نوشته شده توسط مرتضی , در ساعت 03 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1387 سلام .. و مرگ حقیقت دارد .. آبیست که از چشمه ی حیات می جوشد .. به حقیقت مرگ ایمان دارم .. برای صبرتان یک " یا علی " می گویم .. تسلیت می گویم .. یا حق . |
نوشته شده توسط نسرین , در ساعت 05 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1387 سلام با پست جدید برگشتم حرف هایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفت دارد موفق باشید یاحق |
نوشته شده توسط پنجره چوبی , در ساعت 08 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1387 میشه درک کرد چه روز سختی داشتین خاک سپاری در یک هوای سرد و برفی... سوز سرما و سوزی از شک و آه... |
نوشته شده توسط پاشا , در ساعت 08 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1387 به روزم[گل] نکنه عمو خسرو رو فراموش کرده باشیم؟ |
نوشته شده توسط آرمین, در ساعت 09 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1387 تسليت ميگم آقاي دكتر خدا رحمتشون كنه
|
نوشته شده توسط ..., در ساعت 20 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1387 رسم دنيا همين است حتي اگه خيلي خيلي تلخ باشه |
نوشته شده توسط معاصر , در ساعت 20 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1387 سلام تسلیت بابت فوت دختر خاله تان. چقر مرگ این روزها نزدیکتر از قبل به نظر میرسد... وقتی که آدمهایی که میشناسیم، میروند.خدابیامرزدمان. |
نوشته شده توسط سمانه انصاري, در ساعت 20 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1387 اولين باره كه اينجارو ديدم. كم ديدم كه يه وبلاگ تا اين حد محترم و پر و پيمون باشه. حيف كه به خبر فوت دخترخالتون رسيدم اما شروع كردم مطالب قبلي و وبلاگ قبليتون رو خوندن.خيلي خوبه |
نوشته شده توسط مریم پاییزی , در ساعت 20 به تاریخ 27 آذر ماه سال 1387 مطمئنا مرگ پایان کبوتر نیست... آرزوی صبر و آرامش دارم واسه شما و همه ی عزیزانش |
نوشته شده توسط الهه , در ساعت 04 به تاریخ 28 آذر ماه سال 1387 سلام و تسلیت. گاهی آنقدر مرگ به ما نزدیک است و آنقدر قابل لمس که جزئی از زندگی می شود و مرگ و زندگی را نمی شود آمیخت و اینجاست که مرگ بیش از پیش فراموش می شود.. گاهی آنقدر از آن فاصله می گیریم که انگار دلتنگمان می شود و ناگهان می آید عزیزی را مست می کند و پر می کشد. روزی ما هم با او پر خواهیم کشید. خدایش بیامرزد. |
نوشته شده توسط عشق من سینما , در ساعت 07 به تاریخ 28 آذر ماه سال 1387 سلام تسلیت عرض می کنم آقای جلالی فخر. |
نوشته شده توسط سرود سبز رويش , در ساعت 19 به تاریخ 28 آذر ماه سال 1387 براي مرتضي جلالي فخر سلام!! الان كامنتت رو ديدم و چون الان يه اندازه يه پست ، براي پست قبلي كامنت گذاشتم و ديگه وقت اين يكي هم نيست!! فقط در موردشعر بگم كه از حضرت مولاناست و من هيچ تضادي بين معناي آن و دعاي كميل كه سراسر عشق است و شربت اندر شربت است نمي بينم كه : «مرا حق از مي عشق آفريده است همان عشقم اگر مرگم بزايد» و دعاي كميل هم بر همين مضامين عاشقانه عنايت دارد. شايد روزي جوشيد و مفصل در مورد دعاي كميل نوشتم..... بقيه بحثت هم بماند براي فرصتي ديگر.... برايت روزي نو با رويشي تازه آرزومندم :) |
نوشته شده توسط هادي , در ساعت 20 به تاریخ 29 آذر ماه سال 1387 برايم قابل درك و لمس بود... چونان اين اتفاق ناگوار، درست 5 سال پيش در يكي از روزهاي ماه بهمن به عينه ديدم، ذره ذره آب شدن و از درد به خود پيچيدن و نهايتا پر پر شدن، آن هم براي عزيزترينم، براي مادر سيدهاي چهل و چند ساله... دوستان اين نوع مرگ عزيزان عادي شدني نيست؛ مرگ جگرگوشهاي جگر سوخته! اين نوع از دست دادن هر مادري زخمي است بر تارك روح نزديكان و فرزندان، كه با هزاران دلداري و تسلي فرو نشستني نيست... واقعيت مرگ جز زير خروارها خاك ملموس نيست براي من و تو... خدايش بيامرزد. |
نوشته شده توسط حميد انصاري, در ساعت 22 به تاریخ 29 آذر ماه سال 1387 براي آن مرحومه غفران الهي براي بازماندگان صبر جميل و براي حضرتعالي و خانواده محترم طول عمر با عزت آرزو مي نمايم . |
کلیه حقوق این صفحه متعلق به سایت تخته خاکستری می باشد
|